به گزارش حقوق 24: مهدی جوادی، پژوهشگر حقوق، به مناسبت درگذشت ابراهیم گلستان در یادداشتی با عنوان «حدیث تشنه و آب» به مرور بخشی از زندگانی و آثار وی پرداخت. او در این یادداشت چنین آورده است:
نامش را نخستینبار بر جلد کتابی دیدم به نام «نوشتن با دوربین» که گفتگویی بود دربارۀ نقشش در سینمایِ ایران. کتاب را خواندم و سخت آزرده شدم چون او را پیرمردی یافتم پرخاشجو و کمحوصله که بیش از آنکه از «محاسن» خود سخن بگوید، از «معایب» دیگران میگفت: فلانی «قوۀ فهم کافی نداشته»، بهمانی «مزخرف گفته»، این «یک مشت بچۀ جغله را اطراف خود جمع کرده بود و به آنها میگفت چه کار کنند»، و آندیگری هم «نفهم و پتیاره» بود.[1] در این میان، گناه نابخشودنیاش در نظرم خاطرات و کنایاتش بود به کسانی که دوستشان داشتم و آثارشان را با میل فراوان و شوق بسیار میخواندم، از احمد شاملو تا نجف دریابندری.
پس جستجویی آغاز کردم با این انگیزه که به خود ثابت کنم ممکن نیست مفاخر فرهنگ معاصر ما چنین کرده باشند که او میگوید و البته به این فکر نیفتادم که نیک و بدِ زندگی خصوصی آنها نه اهمیتی در فهم آثارشان دارد و نه راه به دهی میبرد، ولی کمر در این کار بیهوده بستم و با حوصلۀ بسیار، نقدهایی را که دربارۀ این کتاب مییافتم، میخواندم.
نیاز به یادآوری نیست که در میان ما رسم مألوف و شیوۀ مقبول این است که برای بیاعتبارکردن سخنانِ کسی تلاش میکنیم تا خودش را بیاعتبار کنیم؛ گمان میکنیم اگر قدر و منزلت گوینده بر باد رود، گفتهها هم از رواج میافتد؛ ترفندِ زیرکانهای است حملهبردن به سخنور به جای پرداختن به سخن؛ چرا که آن نیازمند حوصله و دقت و استدلال و احتجاج است ولی این تنها محتاج دهانی است آمادۀ تهمتنهادن و صد البته به قدر کافی، وقاحت. بسیاری از نکتهگیرانی هم که به نقد کتاب «نوشتن با دوربین» دست زدند، در این حیلتْ کارآزموده بودند؛ به یاد دارم که بر قلم یکی از همان منتقدان ــ و نه منقِّدان ــ جملاتی گذشته بود با این مضمون که روا نیست ابراهیم گلستان، دانشجوی انصرافی حقوق، که حتی تحصیلات ــ در آن زمان سهسالۀ ــ آن رشته را هم به پایان نبرده[2]، خود را در تمام امور صاحبنظر بداند و از بلندایِ قلۀ غرور بر دیگران و آثارشان حکم کند.
روزها و شاید ماهها گذشت که دوستی خبر انتشار کتابی را به من داد؛ کتابی به قلم یکی از کارمندان سابق شرکت نفت، روایت ماجرای خلع ید. از نامش پرسیدم، گفت: «برخوردها در زمانۀ برخورد». از نویسنده سؤال کردم، گفت: «ابراهیم گلستان»، گفتم: «همان دانشجوی انصرافی حقوق؟»
اگر میشد کتاب را نخواند، البته نمیخواندم ولی اهمیت ماجرا از سوءشهرتِ نویسنده بیشتر بود و من برای تکمیل تحقیقاتم در این موضوع، ناچار از خواندنش. کتاب، تاریخ نبود، حتی روایت کامل خلع ید نبود، تنها حکایت برخورد نویسنده بود با دستنشاندۀ بازرگان و بعد برخوردی دیگر با خود او در شرکت نفت در مسیر خلع ید و چاپ اعلامیۀ هیأتی که برای خلع ید آمده بود؛ با اینهمه، همین مختصر، از پختهترین روایتهای دوران نخستوزیری دکتر مصدق بود که من خوانده بودم.
گلستان، مصدق را مردی تنها دیده بود با آرزوی استقلال و حکومتِ مردم، اما گرفتار در میان کاشانیها، بقاییها، مکیها، طبریها و بازرگانها[3]؛ یکّه و تنها در میانِ آن که پشت به قبله نماز میخواند[4] و این که چاقوکشان را سرمایههای نهضت ملی میدانست.[5]
برای همین به آیندۀ جنبش امیدی نداشت و پیرمرد احمدآبادی را آزادهای میدید در سرزمینی دستخوش و اسیرِ این جمعِ قدرتپرست، این دستۀ جاهطلب، این گروه فریبکار، که به رغم تفاوتهایشان در نادانی شباهت تام به هم داشتند.
برای همین به گماشتۀ بازرگان دربارۀ آیندۀ جنبش و ایران چنین گفته بود: «با آدمی که تو هستی و دیگران مثل تو تعطیل حتمی است هر کجا باشید. تعطیلتر. خیالت جمع. یک مشت آدم تعطیل سردرگم. فکر هم نکن که قصدم از تو و امثال تو فقط حزب ایران است، یا کانون مهندسانتان ــ که یعنی چه؟ از فکرت نگذران که در این تنگنای ذلتِ فکری تو تنهایی. امثال تو در هر کجا بسیار. در حزب توده هم بسیار. آنجا هم هم مفلوک و هم آپاردی در انتظار نردبان و پله فراوان. تو ایرانایران میکنی و ایران را نمیفهمی، آنجا هم چیزهایی را که میگویند ندانسته میگویند ــ سطحی و کلیشهای، وِردی. تو ملتملت میکنی و هموطن هموطن، آنها هم از خلقِ پیشتاز و تودۀ وسیع و قشرهای فشرده میگویند، اما در عمل حرمتگذار نیستند به فکری فراتر که حرفش را فقط بر زبان دارند.»[6]
و هم در این کتاب شوریده بود که «همشهری سعدیام» و راست میگفت که سعدیوار مینوشت، اگر «سعدی نو» نبود.
از آن زمان با آثارش مألوف شدم، از «جوی و دیوار و تشنه» تا «شکار سایه»، از «گفتهها» تا «مختار در روزگار» و «اسرار گنج درۀ جنّی» که پیامِ پایان یک حکومت بود، پیشبینی برافتادن صورتسازیها به پشتگرمی گنج نویافتۀ قیمت نفت، پیشگوییای که چندسالی بعد به وقوع پیوست.[7] با این همه، شاید عریانترین اثرش، دستکم برای من، «نامه به سیمین» است. «مانیفست» یا «منشورِ» زندگیاش، که آن را خطاب به دوستش سیمین دانشور نوشته است. نامهای که نسخۀ ناتمامش سالها بعد از نوشتهشدن، به چاپ رسید.[8]
برای سیمین نوشته بود که سنت، سازندۀ هویت نیست. اینکه گذشتگان ما ــ از پدر گرفته تا اجدادِ غارنشینمان ــ چه میپوشیدند و چه میخوردند یا چگونه سخن میگفتند، هویت امروز ما را نمیسازد، چرا که «فرهنگ» غیر از «سنت» است. (ص. 96-97) فرهنگ و تمدن، پسافکندِ متعالیترین افکار آدمی است و سنت، جذبۀ تکرار و عادت.
به سیمین گفته بود که انسان پیش از هر چیز نسبت به خود مسئولیت دارد (ص. 68-69)، و هشدار داده بود که «اگر در جامعهای فرد مطرح نباشد راحتتر میشود پدر آن جامعه را درآورد.» (ص. 62)
سیمین را پند داده بود که در اندیشیدن قانع نباشد (ص. 92)، و گفتههای دیگران را تکرار نکند؛ نوشته بود: «وقتی نمیدانی باید ببینی این ندانی را، آگاه باشی به این ندانستن. با ندانستن خو نباید کرد. وانمود به دانستن، و نادانسته را درست شمردن، و نقش و زیورِ معلمی به خود بستن، آن هم برای دانشی که نداری، هر چند راضیکنندۀ نفس و غرور خامِ تو باشد اما چیزی نمیسازد الا تباهی عمر و فساد فرصت و بیهودهکردن نفسکشیدنهایت. وقتی نمیدانی اما به خود بگویی که میدانی خود را خر کردهای، پیداست. اما القاء اگر کنی به دیگران که میدانی، و ادعا کنی که داری به آنها میآموزی، این دیگر بهخودفریبدادن نیست، این خیانت است به آن دیگرانِ دست و پا بسته. ارشاد بیآنکه خود را به رشد رسانی؟ مرشد بودن جداست از مرید جمعآوردن.» (ص. 92)
و بعد، نمونههای بسیاری از تکرارِ گفتههای دیگران را برشمرده بود و از شهرتهای بیپایه سخن گفته بود. برای نمونه، دکتر حسین فاطمی را مردمفریبِ مردمفریفته و «یک صادق قطبزاده قبل از صادق قطبزاده» خواند (ص. 28)، لطفعلیخان را «پسرۀ خوشگل جعلق»ای خطاب کرد که «همهاش به فکر پولجمع کردن و بندوبست» است، در برابر آغامحمدخانی که گرچه خواجه است اما «مردانگی» دارد، همان «مرد با عزم محکم، صبور، با دید روشن» که فکر «متشکلکردن مملکت از روی سیاست» را در سر داشت و حاج ابراهیمخان کلانتر را نمونۀ ایرانی روشنبینی شمرد که حفظ ایران را بر وفاداری به اربابش ترجیح داد (صص. 54-53) و البته اصراری نداشت که سیمین ــ یا من و شما ــ با او موافق باشیم، اصرارش بر این بود که به آنچه در سرمان کاشتهاند، شک کنیم، تاریخ را دوباره بخوانیم، به نتایجی تازه دست پیدا کنیم و باز از نو، در آنها تردید کنیم و این راه رفته را دوباره بپیماییم.
به سیمین خرده گرفته بود که برای معاف کردن خودمان از کاستیها و سستیهایمان، نباید گناه را بر گردۀ بیگانگان گذاشت، نه آنها همه فعال مایشاء بودند و نه ما منفعل (ص. 59)؛ به سیمین تاخته بود که «میگویی عرب آمد و پیش از آن اسکندر آمد و بعد از آن مغول آمد و بعد هم استعمار.» اما همۀ این تقسیمبندی را به صورت passive نگاه کردهای.» (ص. 37) و با جملۀ پرویز صیاد در نمایشنامۀ اختاپوس به او نهیب زده بود که «میگویند اسکندر تخت جمشید را آتش زد. آی بر پدرش لعنت که این بنای زیبا را سوزاند. اما ای مردم شما دو هزار و دویست سال وقت داشتید که آن را دوباره بسازید، چرا نساختید؟» (ص. 48)
به سیمین دربارۀ سراب «روشنفکری» هشدار داده بود که «اینها روشنفکران بودند! روشنفکران بودند؟ خودشان را به چنان کرسیای نشانده بودند بیآنکه چیزی از شاخههای فکر و از حرکتهای فکر و از دستآوردهای فکرهای گوناگون بهره برده باشند یا دانسته باشند. فقط چون مجلۀ پرت پستِ پنجریالی را مینوشتند و میخواندند.» (ص. 37)
و آنگاه با سیمین در «فن تزویرشناسی» تمرین کرد، نام شوهرش، جلال آل احمد، را در میان آورد، از طبری سخن گفت و در نهایت بازرگان را نمونۀ کاملعیار این جماعت آشفته، این گندمنمایان جوفروش، قرار داد، وقتی که نوشت: «… از آن مضحکتر آقای مهندس بازرگان که علتِ وجودِ کر را سنگینی آب در یک متر مکعب سه وجب و نیم در سه وجب و نیم در سه وجب و نیم میدانست … این آقای مهندس بازرگان هم از آن حرفهاست. دیدی که با همان طرز تفکر کتابش در آداب طهارت چه جور آمد در صنعت نفت رییس شد، و چه جور در دانشکدۀ فنی رییس شد و آنجا چه جریان ارتجاعی انحرافی منحرفکنندهای را راه انداخت، و چه جور بعدها نخستوزیر شد … من داستان مضحکی با این میرزا قشمشم هیدرولیک داشتهام در آبادان که باید یکوقت برایت بگویم.[9] اما تو خودت فکر کن که این بابا میگفت سنگینی آب در اندازۀ کر آنقدر هست که میکرب را زیر خود له کند! انگار میکروبها به اندازۀ خود این آقا عقل داشتهاند که زیر آب نروند[10] اگر زیر آب واقعاً آنها را له میکرد! یکی به او بگوید تو بلد بودی از زیر فشارها بگریزی و روی آب بمانی که زیر بار سنگینی له نشوی، و میکرب که احتمالاً از تو شعورش بیشتر است بلد نبود؟ جل الخالق. این ادب بازاری با آن ریش و آن ادعای مهندسی هیدرولیک و آن مذهببازی را خوب به هم جور کرده بود و با این جورکردن خوب یک عده را گمراه راهِ جاهطبی خود کرد…» (ص. 65-64)
امروز، مرگ به سراغ ابراهیم گلستان آمد. به شنیدن این خبر به سراغ کتابهایش در قفسهای در کتابخانهام رفتم، آنها را دوباره ورق زدم، در یادداشتهایم نظر کردم و باز از نخستین برخورد آغاز کردم؛ از «نوشتن با دوربین».
گفتم که در برخورد اوّل، او را پرخاشجو و تنگحوصله یافته بودم، اما مردی که بعد از «نامه به سیمین» دیدم چهرهای دیگر داشت: اندیشمندی که هم از دانستههایش باخبر بود و هم از ندانستههایش؛ متفکر جسوری که نه برای خوشآمد این و آن مینوشت و نه در قید تحسین کسی ماند؛ نویسندهای که قلمش در بندِ دستورات حزبی یا مصالح شخصی نبود.
و اما آثارش؛ آثارش نه پناهگاهی است برای گریز از اندیشه و نه گودالی است لبریز از اطلاعات بیهوده و پراکنده؛ بلکه دعوتی است به تفکر، ضربتی است فروآمده بر خفتگان، تیغی است برکشیده برای فریبکاران و آبی است در خوابگاه مورچگان[11].
و او که امروز رفت، اینها را همه بر جا گذاشت تا دستکم حسرتی از زیستن و اینگونه زیستن نداشته باشد. اما من تنها یک افسوس دارم و اینکه هیچگاه با او دیدار و گفتگو نداشتم که اگر فرصت گفت و شنودی میسر میشد، به او میگفتم:
«آقای ابراهیم گلستان!
دانشجوی انصرافی حقوق!
سادگی مرا ببخشید، من بیش از مدعیانتان از شما آموختهام.»
مهدی جوادی
یکم شهریور 1402
[1]– عبارات درون پرانتز، نقل بیتحریف گفتههای اوست، با ورقزدن همان صفحات نخستِ مصاحبه تمام اینها و حتی تندتر از اینها هم پیدا خواهد شد، ر.ک.: ابراهیم گلستان، نوشتن با دوربین، بهکوشش پرویز جاهد، تهران، اختران.
[2]– اشاراتی به تحصیل ناتمامش در دانشکدۀ حقوق و استادان آن در «مختار در روزگار» یافت میشود.
[3]– برای توصیف مصدق در این کتاب بنگرید به: ابراهیم گلستان، برخوردها در زمانۀ برخورد، تهران، بازتابنگار، صص. 56، 62، 78، 82، 83.
[4]– گلستان تعریف میکند که «رفتم خانۀ [آیتاللّه کاشانی] ازش فیلمبرداری کردم. رفت سر حوض وضو بگیرد، آب را تو دهنش کرد، مزه مزه کرد، تف کرد، وضو گرفت و آمد نماز خواند و من فیلم گرفتم. بعد گفت: خوب شد آقا؟ گفتم خوب شد اما ای کاش این غروب آفتاب و این برگها که خیلی قشنگاند توی عکس میافتاد. گفت: چه کار باید بکنی توی عکس بیفتد؟ گفتم: آخه نمیشه برای اینکه شما رو به قبله دارید نماز میخوانید. گفت: پدرجان تو به من بگو که کدام سمت نماز بخوانم، من میخوانم. تو چه کار به قبله داری. بعد ایستاد پشت به قبله نماز خواند. پشت به قبله هم کاملاً نبود، با یک زاویۀ نود درجه با قبله بود.» (ابراهیم گلستان، نوشتن با دوربین، ص. 108)
[5]– اشارهای است به منش مظفر بقایی.
[6]– ابراهیم گلستان، برخوردها در زمانۀ برخورد، صص. 77-76.
[7]– فیلمی با همین نام در سال 1350 ساخت و داستانی به سال 1353 نوشت که نشر بازتابنگار، آن را بازچاپ کرده و در دست است. برای تحلیل این فیلم و داستان بنگرید به: عباس میلانی، معمای هویدا، تهران، اختران، چاپ 19، 1387، صص. 342-338.
[8]– ابراهیم گلستان، نامه به سیمین، تهران، بازتابنگار، چاپ 4، 1399. تمام شمارههایی که از این پس در میان پرانتز میآید، ارجاع به صفحات این چاپ از کتاب است.
[9]– اشارهای است به داستان روایتشده در «برخوردها در زمانۀ برخورد».
[10]– در اصل، «بروند» آمده است.
[11]– اشارهای است به رباعی نیما که مورد پسند گلستان بود و چند جا، از جمله در نامه به سیمین، از آن استفاده کرده بود:
« از شعرم خلقی به هم آمیختهام
خوب و بدشان به هم در آمیختهام
خود گوشه گرفتهام تماشا را کآب
در خوابگه مورچگان ریختهام»
(نیما یوشیج، مجموعه اشعار، به کوشش عبدالعلی عظیمی، تهران، نیلوفر، چاپ 3، 1390، ص. 598)
ثبت دیدگاه